دانشجوی دهاتي

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

Danshjoo List

مژگان بانو

مجهول

کتیبه زخم

کرگدن

زهرا

غزل معاصر

عمو سیبیلو

چوپان

نيما عابد

شادي شاعرانه

فرهنگستان

...بارانی باید تا رنگین

شادي شاعرانه

خانه ي دوست كجاست؟؟؟

دوشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٢

حرف آخر!

 

نوشتن! 

... احساس خوبی است  ...

   عبور غم انگيزی بود.... بدرود! 

 


پيام هاي ديگران ()

مهدي


شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٢

«باغ محکوم»

برای کاری رفته بودم کرج،درمیان هیاهوی کار و حرف و حدیث و ... فرصت کوتاهی دست داد تا لحظه ای از چنگ اظهارنظرهای حکیمانه و عالمانه و ... نجات پیدا کنم و دمی در بیرون و بی دغدغه و سبک سپری کنم . در همان نزدیکی متوجه انبوهی از درختان و علفهای وحشی شدم که خودنمائی می کرد ...
در همان نگاه اول ، صحنه تلخی بود ؛ گوشه ویران شده دیوار باغی ، و چندین درخت افتاده خشک. در جائی که من بودم ودر همان گوشه زخم خورده باغ، ساختمان گنبدی شکل و جدیدالاحداث و صد البته مجلل شهرداری! قرار داشت که گوئی سیب زیبای باغ را ناجوانمردانه گاز زده بود ! دورتر و در قسمت های دست نخورده باغ ، هنوز شکوه درختان گردو بر جای مانده بود ... ظاهرا مدتها ، باغ به حال خود رها شده بود. درختان استوار گردو ، بیشتر مقاومت کرده بودند . با شاخه های در هم تنیده که در اوج ابهت و استقامت بر روی خود خمیده است . و هنوز هم نشان از برکت و سبزی و پیری داشت. ولی انبوه شاخه های نیمه خشک سیب و گیلاس و آلو ... از زیبائی گذشته نه چندان دور باغ سخن می گفت . از زمانی که هنوز ، درمیان علفهای وحشی سر در سودای نسیم نهاده باغ ، قلب مهربان سیب پیدا بود...
... ولی روح باغ هنوز زنده بود. هنوز هم، لابلای شاخه های نیمه خشک ، آواز پرندگان به گوش می رسید ... در میان انبوه علفهای وحشی ، سطلهای زباله رنگ زده ، خبر از این می داد که ...گویی قرار است ، اینجا تبدیل به پارک شود ...
آن روز ، غیر از من و در فاصله دورتری از من ، جوانکی خوش لباس به همراه دختری که با وسواس تمام ، چادرش را مرتب می کرد نیز بودند. آن دو شانه به شانه هم ، قدم می زدند و لحظاتشان پر بود و سبک ... و دیگری من که ... دیدار این باغ محکوم انگیزه نوشتن این خطوط شده بود و می نوشتم : باغ محکوم به ....
......
... لکه ای بر گونه شهر . مساحتی محصور در میان ساختمانهای بلندو بی قواره ، و خیابانهای پر از هیاهوی شلوغ . و مرزی سنگی و بتنی ولی غالبا بی در و دروازه ... و اینها همه به نام پارک! مجموعه درخت و چمن و میز و ...
... و من که هیچ گاه این دروغ شهر را باور نکردم.
پیاده روهای سیاه آسفالتی پیچ در پیچ . درختچه های بزک کرده چهار گوش روتیش شده در دو پهلوی این پیاده رو سیاه آسفالتی . همه چیز آرایش شده و مرتب و بی نقص .در لابلای اینها ، شبه علف های به زور روئیده درهم فشرده وزوزی! چمن هایی که می شود به جای سیم ظرفشوئی هم استفاده کرد ،و بالاخره مرکز بوستان! جائی که تمام پیاده روها به آنجا ختم می شود و اینهمه نبوغ در اوج خود اینجا تجلی می یابد. زیبا ترین نقطه این باغ! برای آفرینش این زیبائی ، آب لوله کشی شهر را با پمپ و با فشار و به ارتفاع شونصد متر در هوا می پراکنند و این همه زیبائی جلف را به زور انواع و اقسام رنگ های حاصل از لامپهای نئون در چشم بیننده فرو می کنند (که لابد بی رنگی را کسی قادر نیست ببیند...به چشم نمی آید!!).
بعضی ها خواهند گفت : پس درخت های سرو همیشه سبز چه؟ این را چه می گویی؟
سرو؟ ...حیف! ... حیف اینهمه احساس که نصیب این درخت شده است . این نره خر شق و رق بی حاصل که .... نه اندوه پائیز رنگ از رخسارش می زداید ، نه نسیم بهار شور شکفتن را در جانش شعله ور می کند و نه نهیب تابستان برایش یادآور بخشیدن است و نه نزول اهورائی تکه های برف در زمستان را احساس می کند و می فهمد ... هیچ.... بی احساس و بی شعور؟ فقط یدک کش اصفات قلمبه سلمبه آزادگی و استقامت و رعنائی . خودتان خنکی این شعر شیخ عجل را ببینید و قضاوت کنید:

«‌ گرت ز دست‏برآید چو نخل باش كریم .......... ورت زدست نیاید! چو سرو باش آزاد !! »

این درخت پر طمطراق و پر از افاده و ادعا ، حقش همین است که ساکن پارک ها شود و شب و روز در هوای دم دار شهر، با آن برگهای سیخی مصنوعی چربی گرفته سیاه ، نفس بکشد و همنشین آدامس فروشها و پفکی ها و ... باشد. و با عابران چس فیلی جور واجور واکس زده روتیش شده همانند خودش ، دم خور باشد....


پيام هاي ديگران ()

مهدي


یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٢

حکایت من و مترو!

نزدیک ظهر که می شود زنان و دختران روستا را می بینی که ظرفهای مسی به دست و چارقدهای راه راه قرمز رنگ بر سر، به سمت یاتاق* راهی می شوند. گله از صحرا می آید . و اینان گرم صحبت و مشغول دوشیدن . با رسیدن گله از صحرا است که سرو صدا های بره ها و بزغاله های محصور در آغل شروع می شود . هر آن ، صدای نازک بره ها و بزغاله ها که متوجه حضور گوسفند مادر شده اند، شدت می گیرد . کافی است یکی صدایش دربیاید . به یک باره همه با هم فریاد می کشند . و متعاقبا مادرها که در حال دوشیده شدن هستند جوابشان را می دهند. موسیقی دل انگیزی است.
این لحظه ها گذر می کند . ولی هیجان انگیزترین لحظه زمانی است که درب آغل بره ها باز می شود . همین که برای بازکردن درب به طرف آغل حرکت می کنی صدا ها و جنب و جوش ها فزونی می گیرد . به محض نیم خیز شدن درب آغل هجوم شورانگیز بزغاله هاست که از سر روی هم دیگر بالا می روند ، اول بزعاله ها و زرنگترها و چابک ترها و بعد بره های مظلوم تر! و هیاهویی شنیدنی و صد البته دیدنی . همواره برای من باز کردن درب آغل بره ها و مشاهده حرکت تند و سریع بره های لطیف و زیبا که با سرعت از پیش و پهلو می گذرند ، لحظه شیرین و شگفتی بود. به فاصله چند ثانیه ! بیش از صدها بره و بزغاله با فریاد و شعف و شادی درهم می لولند و مادرهایشان را پیدا می کنند. ... بره ها و مکیدن پستان مادر و گوسفند مادر سرگرم بوئئدن و نوازش بره ... به یکباره فریادها گم می شود . و هیاهو پایان می گیرد
... به توصیف نمی آید....

***

« نمی شود سالها در تهران بود و در ولابت از"تو" ی شهر رفته! بپرسند این مترو که آوازه اش پیچیده چه شکلی است و تو در جواب بمانی که چه بگویی ؟ برای یک بار هم که شده ، این تکنولوژی وارداتی از ینگه دنیا و خدمتی که به عوام الناس کرده را باید دید»
... وارد ایستگاه مترو کرج می شوم . کاملا خلوت به نظر می رسد. بعدها که فوج فوج ملت سر رسیدند و آمار بالا رفت ، دست گیرم شد که قطار تازه حرک کرده بود .زمانی می گذرد و کم کم بابت این تصمیم انقلابی! به خودم بد و بیراه می گویم که از کار و زندگی ماندم. بالاخره انتظار پایان گرفت وپس از چندی تذکرهای ایمنی ، قطار سر می رسد. ظاهرا زیاد هم بد نیست. تازه کلی از صندلی ها هم خالی است ...
... ترنم چند ثانیه ای موسیقی باران عشق و پشت بندش صدای دل انگیزی! که می فهماند به ایستگاه صادقیه رسیده ایم. همراه جماعت از قطار پیاده می شوم و به ناگاه سیل حمعیت شکل می گیرد. با آن که دیرم شده و نسبتا با عجله گام برمی دارم ولی می بینم که جماعت از من سریعتر است! و سیل حمعیت چنان با شتاب به پیش می تازد که گویی برده های از بند رسته اند! شلوغی و گمراهی و حیرانی ! صحنه سعی صفا و مروه! را در ذهن تداعی می کند. دیدن قدمهای شتابان و مطمئن! جمعیت ، حیرانی تو را افزون می کند. نکند خبری هست و تو بی خبر مانده ای ؟!**
فرودی -آن هم با پله برقی!- صورت می گیرد ... با تفحص و توجه به تابلوهای جدول زمانی عبور قطار و اینکه شنیده بودم که مترو اگزکتلی!*** سر ساعت می آید شیرفهم می شوم که جماعت برای رسیدن به ترن می دویده ! تهران و حساب دقیقه !!! . 13:41 دقیقه! باور کردنش سخت است ولی چاره ای نیست ؛ رسیدن قطار درست سر دقیقه تمام شکیات را برطرف می کند ، که بعله! آنطورها هم که می گویند نیست ! مملکت پیشرفت کرده! بالاخره ما هم شبیه این خارجی ها شدیم . با دیدن تعداد زیادی خارجی! است که شک به یقین! تبدیل می شود. ( منظور از خارجی ها همان افغانی های سابق است! )
اینجا هم من عقب ماندم و طبق معمول آخرین نفر! که سوار شد. هجوم دل انگیزی بود. درست مثل بره ها ! به محض نیم خیز شدن در برقی ! زرنگترها اول ... به فاصله چند ثانیه ...تنها تفاوتش با آغل بره ها! این است که آنجا هجوم از داخل طویله متعفن از عرق و پشگل است به بیرون و در پی هدفی و کششی ، ولی اینجا حمله از بیرون به داخل است! و ...




* محلی که گوسفندها را شیر می دوشند.
** یادآور آن جمله شگفت جلال آل احمد : «عیباً خسی بر دریایی؛ نه در دریایی از آدم. بلكه ذره خاشاكی، و در هوا. به صراحت بگویم، دیدم دارم دیوانه می‌شوم. چنان هوس كرده بودم كه سرم را به اولین ستون سیمانی بزنم و بتركانم.... » !
***Exactly !


پيام هاي ديگران ()

مهدي


دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢

حرف حساب!

... بدجوري احساس مي كنم كه اين اسم وب لاگم دارد، دروغ از آب درمي آيد . راستش را بخواهید؛ مدتي است كه فقط دهاتيم! ، چرا كه عنقريب است كه اينجانب با اردنگي!‌ از دانشگاه اخراج شوم ـ البته به جرم فارق شدن از تحصيل ـ ... و با توجه به اينكه نمي شود اسم وبلاگ را مثلا گذاشت (‌دهاتيي كه زماني! دانشجو! بود ) يا ( فارق التحصيل دهاتي! )‌اين است كه به تازگي احساس خطر! كرده ام . بابت اين امر ( منظورم همین عقده گشائی !‌هاست ) و اينكه به غير از دانشجوئي هنري هم ندارم . دعا كنيد كه بازهم دانشجو شوم .
غرض اينكه : آقاجان ! این ماه چند تا امتحان یا همان آزمون! دارم ؛ لذا وبلاگ نويسي و وبلاگ خواني تا اطلاع ثانويه (احتمالا تا بعد از 23 ارديبهشت ! ) تعطيل است ....
يكي نيست بگويد: بابا جان ! اين وبلاگ تو كه از اولش هم تعطيل بود ، اصلا پدرجان! تو خودت هم ، سالهاست تعطيلي !

سبز باشيد و پر از بهار.


پيام هاي ديگران ()

مهدي


چهارشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٢

 

سخن نخست :

از همين ولايت خودمان چند ساعتي اينترنت گرفته ام كه سرعتش معمولا به كيلو بايت نمي رسد. الان هم كه نصف شب است زياد افاقه نمي كند در نتيجه علي الحساب سال نو را به دوستان نازنينم تبريك و سالي پر از بركت برايشان آرزو مي كنم . چه زيارت تك تكشان با امكانات اينترنتي فعلي من مقدور نيست . در هر صورت ‏، دلم براي دانشگاه و علي الخصوص اينترنت مفتي ! لك زده ... فردا هم كه با اين اوضاع جوي نمي شود سيزده بدر رفت . ... بالاخره اين كه پس فردا دوباره باز تهران و شلوغي و ...

سيزده روز قبل :

آخر سال ، شب عيد و شلوغي مشهد . لحظه هاي شلوغ و پاياني يك سال ماندن ! كه در حال رفتن بود . به فلكه آب كه رسيدم ، هوا تاريك شده بود ... و مز مزه تلخ اين هراس ... اينكه مبادا بغضي كه داشت خفه ام مي كرد باز هم نتركد ...

منگ شده بودم . داخل حرم شدم. سرم داغ شده بود ... به وضو صورتم را شستم . بي هدف اين سو آن سو مي رفتم و ...و بالاخره كفش داري و ... من به دنبال آشنا ... دنبال آشنا؟ ... چه بگويم غير از آشنا ؟ مگر دنبال چه مي گشتم كه دنبال آشنايش بودم ؟ كسي كه آشنا ست ؟ نامي آشنا؟ ديداري؟ حرفي ؟ راهي؟ فهميدني ، حضوري ، گريستني ؟ چيزي شبيه همه اينها و هيچكدام اينها! نبودن آنها كه همواره هستند و بودن آنها كه همواره نيستند! غيبت آنها كه همواره هستند و حضور آنهايي كه هميشه نيستند!

... ناگهان نگاهم به طلايي ضريح مي لغزد. استشمام بوي خوش گلاب و زمزمه هاي دعا و ... در انبوه جمعيت پيرمردي دهاتي كه ...! در فاصله دور از ضريح و با پاهايي برهنه ايستاده ، رو به ضريح و انبوه جمعيتي كه در ميان صلوات هاي پي در پي فشرده تر و فشرده تر ميشوند . نزديكتر مي شوم و ...

جمعيت فشرده تر و فشرده ترمي شود و ... كودكاني كه خوشنود از موفقيت بر سرو روي جمعيت بالا مي روند و ... مردي كه خادم ها را - با قيافه حق به جانب- قانع مي كند كه بايد قاليچه نذري كوچكي كه آورده ، به ضريح متبرك كند . ...و جواني با دستهاي درشت و موهايي بلند و لباسي كه حكايت از مد روز سالهاي پيش دارد ، نوزادي چند ماهه را با يك دست بالاي سرش گرفته و سعي بيهوده اش در نفوذ به جمعيت متراكم اطراف ضريح كه ديوانه وار به اين انبوه ميله ها چنگ زده اند ...

و من به دنبال آشنا ! و اين ندانستن ها كه سنگين تر از هميشه و وحشيانه تر از هرزمان هجوم آورده اند و سنگيني خواستنها ... خسته تر از آنم كه سعي بيهوده در لمس ضريح را بيازمايم . ...

لحظه هايي بي هدف گذر مي كنند و من مهري كه برداشته ام همچون سنگ طلسم در ميان دستانم فشرده مي شود .بايد كاري بكنم . سراغ آن پيرمرد مي روم ... نزديك مي شوم .... يك اوركت كهنه بر دوش پير مرد دهاتي نشسته و قوس كمر خميده اش و پاهايي كه هيچ غرابتي با سنگفرش نفيس و براق گرانقيمت كف حرم ندارد و آماسي كه نشان از پياده روي زياد و راهپيمايي طولاني است و اندامي برجاي مانده از يك راه طولاني ...سفر عمر و ... چهره اي كه نمي بينمش . رو به ضريح است ، ولي ضريح را نمي نگرد . رو به آسمان است ولي ضريح را مي نگرد . رو به انبوه جمعيت اطراف ضريح است ولي به آسمان مي نگرد . نمي دانم به كجا رو كرده است؟ ولي حرف مي زند . خدايا .... اين جمله چقدر زيباست : حرف مي زند! حرف مي زند ! نه كتابي كه از روي آن روخواني كند . نه دعايي كه مخصوص اين جا و اين مواقع خاص و زيارتنامه و ... نه هيچكدام از اينها ... ، ولي مي بينم كه دعا مي كند . مي بينم كه حرف مي زند. با اينكه گوئي همه چيز را از قبل مي دانم ولي حس فهميدن و كنجكاوي ... اقلا بدانم چه مي گويد؟ سرا پا گوش مي شوم . ........ " السلام عليك يا ... السلام عليك يا ......السلام عليك يا تشنه ! السلام عليك يا تشنه ، السلام عليك يا فاطمه ، السلام عليك يا تشنه .... السلام عليك يا علي! ...السلام عليك يا ابوالفضل ، السلام عليك يا حسن! ، السلام عليك يا پيغمبر، السلام عليك يا حسين ، السلام عليك يا تشنه ، السلام عليك يا .... الاسلام عليك...

هر گاه به فلسفه زيارت مي انديشم اين تعبير ساده و پر معنا و زيبا به ذهنم مي رسد كه منظور از زيارت و طلب شفاعت از ائمه ، خجالت كشيدن از خود خدا و شفيع قرار دادن ائمه براي طلب آمرزش است.

تمام وجودم التماس بود كه از پيرمرد بخواهم كه شفيع من باشد . بخواهم پيش امامي كه انبوه جمعيت .... با تمام احساس مي خواهند بر ضريحش بوسه زنند شفاعت من را بكند ، بگويم كه من از اين امام نيز ... خجالت مي كشم . ولي افسوس ... كه از چهره شكسته اين عابد پير دهاتي نيز شرم داشتم ... ساعتي به گفتگوي پيرمرد گوش كردم. حرفهايش با آن يكي كه به اين نام هاي آشنا صدايش مي كرد و سلامش مي داد ، تمام شد ... چه زيبا حرف ميزد و به من كه شاگردي نالايق بودم درس طلب مي داد !

سبك شدم . تا آن موقع ،چشمانم آبستن گريستن مانده بود ...


پيام هاي ديگران ()

مهدي


سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۱

دوستان نازنييم برايم دعا کنيد



شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱

ما رايت الا جميلا!

راستش را بخواهيد ديشب دوستي به اصرار دعوتمان كرد كه منزلشان برويم به اميد اينكه بساط درد دلي فراهم شود و ... ساعت ده شب به هزار زحمت رسيدم ته خيابان گرگان . ولي دريغ از يك ماشين . خلاصه راه افتاديم در طول اين خيابان گرگان پياده روي و صد البته سعادتي شد و بي آنكه بخواهيم ما هم شديم شاهد اين همه زيبايي ! من تا به حال اين همه شادي شاعرانه! را نديده بودم . خلاصه اينكه با خواندن وب لاگ مژگان بانو كه به حق شعرهايش از زيباترين هايي است كه من شنيده ام .... طاقتم طاق شد!
راستش را بخواهيد ،‌بدون هيچ تعارف و شكسته نفسي اعتراف مي كنم كه نميدانم! و يا كم مي دانم!
مطلبي كه اين همسايه گرامي نوشته بود مرا بر آن داشت كه بپرسم .
حتما به من حق مي دهيد كه بپرسم !
ايشان (در غالب يك داستان واقعي و به نقل از راوي) از آقا رسولي ياد كرده اند كه ظاهرآ شرابخواري بوده و تبعا به شفاعت امام و به بركت شركت در مراسم عزاداري با آن كه يك انسان لاتي! بوده ، بعدا به مرتبه سگ نگهبان خيمه ! نايل شده (‌حتما شما هم داستانهاي مشابه شنيده ايد ... ) و ...سخن من و سوال من اين است :
اصولا گناه ايشان و اعمال ايشان قبل از شفاعت چه بوده و همچنين بعد از شفاعت چگونه بوده ؟آيا همچنان محبت عشق لاتی ! به عاشورا داشته ( حتی از صميم قلب!) ولی بدون اين که اين دوست داشتن در وی حرکتی ، جنبشی ، تغييری ايجاد نمايد ؟يا اين ارادت متحولش کرده و در راهی رفته است که همسو يا لا اقل موازی مولايش بوده ؟ آيا محبت قلبی بدون تغيير اساسی در رفتار و اعمال!!! و بدون ايجاد انقلابی بزرگ در روح ! ارزشمند است ؟ اين گونه محبت اعتباری دارد ؟
اگر گناه ايشان آزار مردم . خوردن مال مردم .... و يا به هر عنوان تضييع حق مردم بوده و بنا به گفته راوی ، مورد شفاعت امام قرار گرفته است و به درجه اي رسيده كه با ائمه ارتباط برقرار می کرده ... بايد بگويم كه من اين امام را نمي شناسم! كه صرفا به خاطر اين كه يكي دوستش دارد ( يا بهتر است بگوييم دوسش داشته !!)‌از حق مردم بگذرد .حال آنكه قيام آن حضرت تنها و تنها براي ايفاي حق مردم بوده است .
حرف من اين است : در مذهبی که من به آن پايبندم و شناخته ام ، و مفهومی که از شفاعت که در متن اين مذهب است مي فهمم،‌ با اين به ظاهر پارتي بازي ها ! جور در نمي آيد . شفاعت ائمه كه بي شك در راستای تکامل يک انسان که هدف دين است ميباشد، بدون ايجاد تحول و دگرگوني و توبه ! براي من مفهومي ندارد آنچه كه من از شفاعت حسين مي فهمم اين است كه حسين يك الگو ست . يك الگو . و نه تنها ائمه که همه پيامبران و همه پاكان می توانند الگو باشند . الگو معنايش مشخص است : يعني ببين چگونه بوده و تو همانگونه باش!!! باش!! اگر همانگونه نباشي يعني الگويت نبوده ....يعني هيچ!
آيه صريح قرآن است كه در باره پيامبر مي فرمايد كه تو براي امتت اسوه اي . اسوه حسنه !‌اسوه يعني يك الگوي كامل . يعني يك راه ...اما براي رفتن !‌براي عمل كردن نه براي عشق بازي و لاس زدن و ....
به نظر من بزرگترين درسي كه عاشورا مي دهد و امام حسين مي دهد اين است : در راه حق اين شرايط نيست كه عمل تو را مشخص مي كند بلكه اين حقيقت است كه تكليف تو را روشن مي كند و تكليف هيچ گاه از انسان ساقط نمي شود . و فلسفه پيامبران و بخصوص ائمه شيعه چيزي غير از اين نيست . اينها الگوهايي هستند در شرايط متفاوت!‌يعني اينكه اگر در شرايط علي هستي سكوت كن !... توانستي حكومت كن !.... اگر شرايط تو همانند امام دوم است بيعت كن ! و اگر در بدترين شرايط بودي عاشقانه ترين كار را بكن همانند امام سومت . همانند امام سجادت دعا كن ! و ....اينها الگويند.كل يوم عاشورا و كل...دعاي وارث را خوانده ايد ؟
محبت و عشق بدون عمل يا دروغ بزرگ است يا خود فريبي بزرگ . چه محبتي كه به دنبال آن رفتن راهي كه امام رفت نباشد هيچ تفاوتي با نداشتن آن نمي كند . مگر براي تمرين ترقيق احساسات ...و به قول دوستي در بعضي از موارد نيز به درد تبرئه خود ،‌صاف كردن حساب خود با خدا تا آن روز ! كلاهي بر سر خود و خدا گذاشتن ‌و ادامه سياهكاري ....
و اشكي كه بدون ايجاد مسئوليت ، بدون انقلابي در روح ،‌بدون آگاهي! براي امام حسين ريخته شود تنها به درد شستشوي چشم از گرد و خاك ...مي خورد .
اين خطاب سگ ديگر از آن حرفهاست و اين جفايي بزرگ..... اوج ارادت يك انسان به يك فرد حتي يك الهه ،‌يك اسطوره ،‌ ( نمونه اش حسين كه به حق حقيقتي است بر گونه اساطير!)در هر درجه و اعتباري ، انسانيت ! را از او زايل نمي كند چه بزرگترين ارزشي كه يك انسان دارد ، همان انسان بودن است . بهتر نيست براي نشان دادن مراتب اخلاص آن هم به كسي كه نمود انسانيت و عشق به انسان است .او را به مرتبه حيواني و آنهم سگي!! پايين نياوريم !
مطابق آنچه كه در آموزه هاي مذهبي آمده است . و آيه صريح قران : هدف از خلقت انسان قرب الهي ذكر شده است . و راه قرب الهي خداگونه شدن و راه خداگونه شدن تقويت اصفات او و اصفات او نيز مشخص : مهرباني ،‌بخشندگي ،‌كمك به ديگران ،‌دادخواهي مظلوم ، رعايت حقوق ديگران ،‌دستگيري از مستمندان ،‌و ...عشق الهي !... كه تمام اينها را در برميگيرد.
و بالاخره اينكه تنها يك چيز است كه اساس سنجش انسان ومبنای ارزيابي اوست : اعمال!
اين تنها چيزي است كه مي توان در پاي ترازو با آن چانه زد .


پيام هاي ديگران ()

مهدي


شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۱

دوستان نازنينم...

... سعي من بر اين بوده و بر اين است كه در وبلاگ از خودم بنويسم و اين البته نشاني از خودخواهي من ... شايد بهتر باشد كه بگويم كه مي خواهم و مي خواستم دلتنگي هايم را بنويسم .و هدفم به تعبير زيباي دوست و استاد عزيزم مرتضي پاريزي (كه به نعمت اين وبلاگ نويسي افتخار آشناييش را دارم): ""در اين مسير حتي اگر يك نفر با لحظاتي كه در آن زيسته ام دمساز شود و در آنها دردي مشترك، يأسي مشترك، زخمي مشترك و يا حتي رؤيايي مشترك بيابد، كامياب شده ام""
گو اينكه بي سوادي و به تعبيري بي دردي!! من و از همه مهمتر شيريني خواندن حرفهاي ناب دوستان كمتر فرصت آن را مي دهد كه چيزي بنويسم.اين است كه شرمنده تمام دوستان نازنيني هستم كه اينجا مي آيند و چيز دندانگيري نمي يابند . به من هم حق بدهيد شديدا دچار روزمرگي هستم و...ولي به خودم قول مي دهم كه سر و ساماني گرفتم و البته زخمي كاري تر! بر دلم يافتم ......به حدي كه بشود فهميد كه چه بايد اينجا بنوسم حتما خواهم نوشت. خلاصه اينكه فعلا اجازه دهيد هر روز كه اندك فرصتي پيدا مي كنم كه زيارتتان كنم تنها خواننده صفحه هاي پر مهر شما باشم. و شرمسار از بي ترانگي اين صفحه ام .همين.







پيام هاي ديگران ()

مهدي


یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۱

جز قلب تيره نشد حاصل و هنوز .......باطل در اين خيال که اکسير مي کنند

...چه بگويم؟
اي ابر سپيد سبكبال ... كه بر غربت تنهاي من ، اقيانوس ندانستن من گذر مي كني ،به نظاره نشسته اي، لبهاي سوخته مردي در اقيانوس اين كوير جرقه هاي ترحم و لطف را در تو برنمي انگيزد؟ اي كه... اي كه در بامداد صبح الست غيظ دوست داشتن دردهاي مرموز بر جانت ريخت و من اين درد را هنوز ...
... به مهر جرقه اي ... برق حادثه اي ... به ناگاه باريدن گير . بر من نگاه كن كه تشنه ام .كوزه اي خشك و غبار گرفته بر پهناي اين كوير سوزانم ... اين عطش مرا ... نگاههاي پر از خواهش و الحاح و چنگ زدن هاي ... اين روح سركش تو را شعله ور نمي كند ؟ ... اي باران تند بهاري .... اي ابر باران خيز اسفندي ... تشنه ام .
اي سمند تيز پاي دعا …
اي جبرئيل سبز ، بارقه هاي اعجازگر الهام را از اين پيامبر امي دريغ مدار .
چه سنگين است توانستن در ندانستن! و چه زيباست دانستن ...پاك...
زيبا ... همچون پاره ابر سفيد گوشه آسمان نخستين بامداد شسته خلقت ...


پيام هاي ديگران ()

مهدي


چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸۱

نغمه ها.....

دل از سنگ بايد که از درد عشق

ننالد،خدايا،دلم سنگ نيست

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

که جز غم در اين چنگ آهنگ نيست

به لب جز سرود اميدم نبود

مرا بانگ اين چنگ خاموش کرد

چنان دل به آهنگ او خو گرفت

که آهنگ خود را فراموش کرد!


نمی دانم اين چنگی سرنوشت،

چه می خواهد از جان فرسوده ام؟

کجا می کشانند اين نغمه ها؟

که يکدم نخواهند آسوده ام

دل از اين جهان بر گرفتم،دريغ

هنوزم به جان آتش عشق اوست

در اين واپسين لحظه ی زندگی

هنوزم در اين سينه يک آرزوست

مگر وارهم از غم عشق او

مگر نشنوم بانگ اين چنگ را

همه زندگی نغمه ی ماتم است

نمی خواهم اين ناخوش آهنگ را.

(مشيری)


پيام هاي ديگران ()

مهدي


شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۱

دوست داشتن و ...

...از رنگها : سفيد . هيچگاه به اين که اين رنگ را دوست دارم شک نکرده ام
از گلها : ياس سفيد
از آدمها : دو فرشته که گناه تولد من به گردن آنهاست
از نامها : مولوي ، شريعتي ، سروش، و اين اواخر الهي قمشه اي
از سرگرمي ها : کتاب ... و البته خط خطي کردن يک کاغذ سفيد از شعرها و حرفها .... و جديدا وب لاگ که...........
از کتابها : کوير ، گفتگوهاي تنهائي (بعضي ها خرده نگيرند من کوچکتر از آنم که قران را بدانم)
از کوهها : ميدانيد...
از اسم ها : بعضي ها به خودشان مي گيرند... نمي گويم ... راستي دست اين مژگان بانو درد نکند با آن شعر به خود نگيري باز"
از نوشيدني ها : شير گرم
از فصل ها : خيلي وقت ها همه را ....بعضي وقت ها هيچکدامشان!
از ماهها : اواخر اسفند
از روزها : عرفه
از شب ها : قدر
از حج : سعی
از نماز : سجده
از سجده : دلتنگی بعد از ذکر...درست هنگام تمام شدن ذکر ... همان لحظه که بايد برخواست ولی ...
از شاديها : تولد يک بزغاله ،نگاه دزدانه يک پدر پير دهاتي به فرزند جوانش ... ، سبکي بعد از يک سجده طولاني ، سبکي بعد از گريستني سير ... ها ... ببخشيد قرار بود در مورد شادي بگم...شادي بعد از يک حضور...شادي بعد از شکستن اندام سنگي گناهها ...در قطرات گرم و بي قرار اشک ...
از زيبائي ها :...قلم می ماند..
...از...
از تمام اين دنيا : دوست داشتن!


پيام هاي ديگران ()

مهدي


دوشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۱

عاشق کوه و درخت تنهايش

مردم روستا سالهاست که در شمال ده انبوهي از سنگها و گلهاي وحشي را که به شکل توده اي صنوبري شکل در دل صحرا روئيده به نام "عاشق کوه" مي شناسند . قديمي ها مي گويند ، اين کوه حامل افسانه عشقي سوزان است . در نوک قله آن سنگچيني به هم فشرده اي است که در ديد اهالي منطقه به مقبره دو عاشق و معشوق معروف بوده و به گويش محلي مردم ده "اوقلان قيز " يا "پسر و دختر" ناميده مي شود .
بر کناره هاي دامنه غربي کوه ، چندين درخت سترگ از تيره درختان سرو ، سالهاي درازي است که سر از دامن عاشق اين کوه برآورده اند و در اين سالهاي دراز مأمن خستگان و خرگوشها و روباهها و گرگهاي سرمست کوهسار و گه گاهي جوانان به کوه رفته و دختران دهاتيي بوده اند که به بهانه جمع کردن گياهان معطر و گلها و براي تفريح و عشق بازي با کوه ، ميهمان دامنه پر از گلهاي وحشيش بوده اند و سايه هاي دلپذير اين درخت هايي که به يک باغچه زيباي وحشي مي ماند محل درست کردن اجاق و چايي و گذاشتن بارها و ... . زمان پيدايش اين درخت ها را کسي نمي داند و بزرگان ده مي گويند که از خيلي قبل اين ها هم بوده اند .
اما به فاصله چندين دره از اين خانواده پر افتخار و با اصالت از سروهاي وحشي و درست در پشت عاشق کوه و در وسط دره اي زيبا و عميق و از دل سنگهايي عظيم تک "درختي" تنها ! جوشيده و در خلوت اين دره به طرز شگفت انگيزي از ميان گلهاي وحشي سر بر آورده است . محيط اين دره و محل قرار گيري آن چنان است که اين سرو که به طرز شگفت انگيزي بر روي خود خم شده ! گويي به حالت قهر و يا در جستجوي نيازي مرموز به اينجا پناه آورده باشد . هر چند اين تک درخت از جهت نوع و گونه و اين جور تقسيم بندي ها از نوع همان درختچه هاي هم خانواده خود به فاصله چندين دره آن طرف تر است . اما جاي بسي شگفتي است که در نظر اهالي نيز چندان پر اهميت نمي نمايد . به طوري که در برابر آن باغچه نسبتا انبوه اين تک درخت کمتر در يادها ست . چه بسياري حتي از وجود آن نيز اظهار بي اطلاعي مي کنند .
شايد کمتر کسي بوده که به خود زحمت بدهد و شيب تند و خطر ناک عاشق کوه را پشت سر گذارد و پس از طي مسيري در پشت کوه به دره پشت آن برسد ، و آنجا نيز دوباره زحمت بالا آمدن از کوه را به خود بدهد و در اين دره سرازير شود تا به "آرچا" اين درخت تنهاي عاشق کوه برسد . و اين براي آرچا نعمتي بوده ، چرا که از گزند بچه هاي بي سرو پا که براي اندک حظي جان درخت نيز در نظر آنان چندان چيز پر اهميتي نمي نمايد ، به دور بوده و سکوت اهوراييش را جز آواي خنک و روحبخش نسيم کوهستان و آستانه اش را غير از خرگوش ها و آهوان مانوس و آسمانش را جز قرقي هاي تيز پرواز و پرندگان خوش آهنگ نيالوده است. لذا اين سرو تنها دور از جمعيت و به دور از هر گونه ... مشغول مراقبه خويش بوده و سالهاي متمادي است که در اين خلسه به سر مي برد .
گويي سالها پيش در ميان خانواده اش در دامنه غربی کوه ، تماشاي غروب خون پالای خورشيد هر روزه دردهای مرموز و شگفت بر جانش ريخته و به ناگاه به سمت مشرق راهي شده و جذبه فهميدن چشمه خورشيد بي قرارش کرده و از اين مغرب غم انگيز و از همسايگي دختران زيبا و پاک روستا خسته شده و در کشاکش جذبه فهميدن هاي بيشتر ، راهي دره هاي مشرق شده و در اين راه شگفت و اين کشف مرموز و در اين مسافرتي که هيچ کس نديده ، همچون بودا به تنهايي اين دره شگفت و هول انگيز رسيده و اکنون در مراقبه اي شگفت.....و در اين تنهايي غرق در حيرت همچنان مانده است.
شايد زيباترين لحظه هاي کودکي و نوجواني من ديدار اين مخاطب آشنا و تماشاي اين چشمه فواره مانند برگ و ساقه بوده که ... چون راهبی دردمند ... به ناگاه از شرم اين جسوريي که کرده ، هر چند که سروي بوده راست قامت و هميشه آزاد و سربلند که در دامنه کوهي استوار روئيده باشد ، اما اينک به روي زانوان خم شده و سر در ميان دو دست فرو برده ، در چهره پاک و سالخورده اش حسرتي تلخ پنهان شده و فهميدني سهمگين بر تمام شاخه ها و ريشه ها و برگها و تمام تنش هجوم آورده و سنگيني اين شرم و کوچکي و حقارتش در ديدن هر روزه روئيدن خورشيد از افق که به يک آن از سينه عدم گون شب سر بر می آورد و به اشاره اي مرموز تيرهاي سرخ فامش از دامنه کوهستان و از شانه هاي افق های دور دست مي جوشند و در اقيانوس لاجوردي آسمان کوهستان رها مي شوند و بر سر و روي و اندام اين عابد تنهاي ... مي بارند ..... و چشمهايش را به زير افکنده و سرش را در ميان دو ساقه زانويش پنهان کرده است . و همچنان در حيرت و در حيرت ...به سر مي برد .
تکه زخمي بر دل کوه! گوئی داغ آن دو جوان است که بر اندام راست قامت و صنوبري عاشق کوه روئيده! نه آنجا که خاله پيرزنک ها و بچه جاهلها و حتي همان کوه شناس هاي حرفه اي هم ببينند. نه اينکه بشود از همان آرامش روستا و يا مثلا حداکثر با بالا آوردن دستي بر بالاي پيشاني ... بشود ديد . اين آرزوي تلخ مجسم شده در اندام آرچا در ژرفاي تنها دره عميق و صميمي کوه ، آن پشت ها ... و پنهان از چشم نامحرمان روئيده و سالهاست که عاشق کوه اين زخم شيرين را بر پهلوي خود احساس مي کند ... .


پيام هاي ديگران ()

مهدي


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]